تبليغاتX
ذهن

ذهن

فلسفي فرهنگی خودمانی

پيش از شناسايى جريانهاى فرهنگيِ اين روزگار, بايسته است بدانيم جريان فرهنگى چيست؟ و چگونه مى توان آن را شناخت.
روشن است كه براى يافتنِ نمونه ها و مصداقهاى جريانهاى فرهنگى, نخست بايد از آن چهره نگارى كرد و در لوح ذهن نمود داد و تصوير و تصورى روشن از جريان فرهنگى داشت و بر آن اساس, دست به جست وجو زد.
براى پاسخِ به اين پرسش, ابتدا بايد دانست كه فرهنگ چيست؟ گذشته از اين, بايد از ميان روشها و گونه هاى شناخت, دست به گزينش زد و مناسب ترين و سازوارترين آنها را برگزيد.
بدين ترتيب, بايد نخست, سه واژه كليديِ مورد نياز در تمام اين بحثها, شناسانيده شوند و بيانى دقيق از حقيقت آنها در دست داشت: فرهنگ, جريان فرهنگى و جريان شناسى فرهنگى. بدون داشتن انگاره اى روشن از اين فرايافته ها و مفهومها, نمى توان بررسيهاى ثمربخشى را در اين زمينه چشم داشت. اين مقاله در پيِ آماده ساختن اين پيش زمينه هاى بايسته است.
1. ريشه شناسى واژه فرهنگ
1ـ1. ريشه شناسى واژه فرهنگ در زبان فارسى: فرهنگ, در زبان فارسى برگرفته از (فرهنج) (farhang) پهلوى است1 از فر (پيش وند) و هنگ (از ريشه Thang اوستايى)2 به معناى ادب نفس و تربيت.3 فرهنگ به معناى دانش و علم و معرفت نيز به كار رفته است; همچون اين بيت فرخى سيستانى (ف429هـ.ق):
نيسـت فرهنگى اندريـن گيتى كه نياموخت از شه آن فرهنگ4
به معناى ادبها, رسمها, آيينها, عرفها و سنتها نيز به كار رفته است, همچون اين قطعه از مقدمه شاهنامه ابومنصورى:
(و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و كارساز پادشاهي…)5

2ـ1. ريشه شناسى واژه culture در زبانهاى اروپايى: فرهنگ, برابر نهاده: culture انگليسى, kultur آلمانى و culture فرانسوى است, كه همگى برگرفته از (cultura) لاتينى اند. (cultura) خود مشتق شده است از: "colo" و "cultum به معناى (كشت و زرع يا زراعت كردن).6
واژه culture نخستين بار در قرن يازدهم ميلادى, در اروپا پديد آمد و به دو معنى به كار برده شد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:49  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 

جريان روشنفكرى هايدگرى را در ايران, دكتر احمد فرديد پايه گذارد و با تلاش او بود كه رشد كرد و گسترش يافت. دكتر احمد فرديد, از دانش آموختگان غرب و آشناى به زبانهاى: يونانى, انگليسى, فرانسوى, آلمانى و سانسكريت بود. بر عرفان نظرى چيره بود. امروز, بسيار كسانى كه در عالَم انديشه داراى ايده و نظرند, از كمند و سحر بيان و كلام و تفكر او در امان نبوده اند: شايگان, آشورى, جلال آل احمد و داوري….
برخلافِ رويكرد انتقادى شمارى از آنان به آموزه هاى فرديد, كم نبوده و نيستند كه دكتر فرديد را يك اتوريته اى در تفكر و انديشه ندانند. دوستان و شاگردان از او, يك چهره اى اسطوره اى مى سازند. مخالفان, او را يك فيلسوف شفاهى, بد دهان و اسطوره اى كردن تفكر و انديشه مى دانند.
اين نشان از اثرگذارى شگرف وى, در ميان فرهيختگان كشور ماست. انديشه وران اثرگذار تاريخى, هميشه دو چهره ناسازگار از آنان در تاريخ ياد شده است دوستان و هواداران شان, چهره اى بس رخشان و زيبا و مخالفان و دشمنان شان چهره اى غبار گرفته, كدر و تاريك از آنان ارائه مى دهند.
جريان فكرى هايدگرى, اثر پذيرفته از فرديد, از جريانهاى مهم روشنفكرى اثرگذار, در عرصه هاى فرهنگى فكرى پيش و پس از انقلاب اسلامى بوده است.
پيش از انقلاب, اين تفكر با شايستگيهايى كه داشت و دورانديشى كه رهبران آن از خود نشان دادند, توانست ديگر جريانهاى ناسازگار با غرب را, مثل تفكر سنت گراى اثر پذيرفته از رنه گنون (Rene Guenon) را يا آنان كه دغدغه سنت را داشتند, با خود همسو كند. بدين خاطر, شعاع اثرگذارى اين جريان فكرى بسيار بوده و نقش مهمى را در دگرگونيهاى فرهنگى و انديشه اى داشته است. پس از انقلاب, اين تفكر, در كنار جريان تفكر پوپرى, از جريانهاى مهم روشنفكرى طرفدار انقلاب بوده است. به عقيده فرديد, مردم ايران با انقلاب اسلامى, قدم در فرداى تاريخ گذاشته و در صدد گذر از تفكر امروزى خودبنيادانه است.
فرديد, با تشكيل جلسه هاى پياپى, به تحليل و بررسى و نقد مسائل و مباحث مربوط به انقلاب اسلامى پرداخت و با آگاهى ها و مطالعه هاى شگفتى كه داشت, توانست بسيارى از جوانان پرشورِ فرهيخته و اهل فرهنگ و هوادار انقلاب را دور خود جمع كند.1
انديشه وران هيدگرى در ايران, دو دسته اند:
1. شمارى از آنان, روشنفكر دينى اند كه مهم ترين دغدغه آنان, جمع ميان دين و مدرنيسم است و مى كوشند اين كار را با بازخوانى تفكر هيدگر در پرتو تذكر و گفت وگو, با سنت عرفان اسلامى محى الدين عربى, صدرالدين قونوى و شبسترى انجام دهند. اين همان تفكر فرديد و هواداران و هم فكران اوست.
2. شمارى ديگر هم, روشنفكران سكولارند كه هيدگر را از مهم ترين و اثرگذارترين فيلسوف نكته گير, خرده گير و سَرَه گر غرب مى دانند كه راه و روشى براى انديشيدن, پيش روى انسان امروز مى گذارد كه او را بى گمان, در رديف يكى از برجسته ترين انديشه وران فلسفه غرب, چون افلاطون, ارسطو, دكارت, كانت, هگل, نيچه و هرسرل درمى آورد; به طورى كه براى بسيارى كه در حوزه فلسفه آلمانى زبان حضور دارند, انديشيدن بدون او امكان پذير نيست. پژوهشهاى دكتر محمدرضا نيك فر,2 بابك احمدى,3 داريوش آشورى4 درباره هيدگر را مى توان از اين باب دانست. البته در ميان اينان, كسانى هستند كه با گرايش دينى, توجه اين چنينى به هيدگر دارند و به شرح و ترجمه انديشه هاى هيدگر پرداخته اند; اما جريان غالب, جريان روشنفكرى سكولار است.5
شاگردان و هواداران تفكر فرديدى را مى توان بدين گونه تقسيم بندى كرد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:23  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 

نقد و بررسي کتاب سپهر عمومي؛ روايتي ديگر از سياست با حضور دکتر کمال پولادي، دکتر محمدجواد غلامرضا کاشي و علي معظمي
سپهر عمومي و وضعيت بشري

چهارشنبه چهارم آذرماه نشر يادآوران ميزبان منتقدان و پژوهشگراني بود که در نشست نقد و بررسي کتاب «سپهر عمومي» تدوين و تاليف مسعود پدرام شرکت کرده بودند. اين کتاب در آستانه نمايشگاه کتاب 1388 از سوي انتشارات يادآوران منتشر شد. در اين کتاب ضمن بررسي آراي هانا آرنت و يورگن هابرماس در زمينه سپهر عمومي سعي در يافتن روشي براي تحليل «مساله سياست» در ايران بر اساس اين رويکرد شده است. در جلسه نقد اين کتاب، که بيش از 30 تن از علاقه مندان به حوزه علوم انساني حضور داشتند، سه تن از ميهمانان اين جلسه، آقايان کمال پولادي، محمدجواد غلامرضاکاشي و علي معظمي نقد کتاب را برعهده داشتند. نويسنده کتاب نيز در جلسه حضور داشت و توضيحاتي در مورد کتاب ارائه داد. ديدگاه هاي مختلف و گاه متضادي در مورد دو متفکر اصلي موضوع اين کتاب در اين نشست مطرح شد.

در ابتداي اين جلسه از نويسنده خواسته شد مختصري در مورد انگيزه انتشار اين کتاب و نحوه تاليف آن توضيح دهد. مسعود پدرام در توضيح خود با اشاره به اينکه قصد وي صرفاً بسط آراي چند فيلسوف نبوده است، بلکه در پي يافتن پاسخي به دغدغه هاي وجودي خود بوده است، به سابقه فعاليت هاي سياسي در دهه 60 اشاره کرد و گفت يکي از دغدغه هاي آن زمان وي و هم نسلانش اين بوده است که چگونه مي توان قدرت را نقد کرد و در عين حال چشم به قدرت نداشت. اين وضعيت متناقض به نظر مي رسد. وي با اشاره به آموزه هاي استادش مرحوم دکتر اکبر، توضيح داد که «ايشان با طرح مشکلات فرهنگ سياسي اين مساله را روشن کرده بودند. در اواخر دهه 60 مقاله يي در همين زمينه نوشتم و به طرح دغدغه هاي خودم پرداختم که چگونه مي توان يکه تازي نکرد و تعامل داشت و در عين حال فعاليت سياسي کرد. نخستين بار نام هابرماس را از مرحوم فرديد شنيدم. با آشنايي با ديدگاه هاي هابرماس متوجه شدم که وي سياست و قدرت را به گونه يي ديگر تعريف مي کند و مفهوم سپهر عمومي مي تواند به مساله سياست بسيار کمک کند و خودش مي تواند قدرت آفرين باشد. احساس کردم که در سپهر عمومي مي توان از فرهنگ سياسي قديم به در آمد و وارد فرهنگ سياسي جديدي شد. بعدها متوجه شدم که آرنت هم اين بحث را مطرح کرده است. البته آرنت نسبت به هابرماس تقدم دارد، اما من از هابرماس به آرنت رسيدم. آرنت به اين مباحث هم از منظر فلسفه سياسي و هم از منظري اصيل پرداخته است. احساس کردم با توجه به اينکه نسل من همواره دغدغه سياست را داشته است و اين گونه مباحث با مسائل ايران نيز ارتباط وثيقي دارد، مي تواند به روشن شدن مباحث سياسي به ويژه شرايطي که فعلاً در آن هستيم کمک کند. در واقع سياست به معناي ديگر آن مطرح است و با تسخير دولت نمي توان تمام سياست را کنترل کرد و سياست اصيل و قدرت در جاي ديگري شکل مي گيرد که سپهر عمومي است و مي تواند سياست را اخلاقي کند و استمرار بخشد؛ سياستي که رويه درستي داشته باشد. اين مباحث زنده است و همچنان ادامه دارد و بحث دموکراسي شورايي يا گفت وگويي که اکنون مطرح است بر مبناي همان مباحثي است که هابرماس مطرح کرده است و از آرنت هم الهام مي گيرد.» وي سپس به فضاهاي مجازي در اينترنت و شکل گيري سپهر عمومي در اين فضا اشاره کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 9:39  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 


استادمصطفى ملكيان

1. ظاهرا در دو واقعيت‏شكى نيست: يكى اينكه تقريبا همه دانشگاههاى كنونى جهان دانشگاههايى متجددانه (مدرن (Modern ،غيردينى (سكيولار (Secular ،و آزادانديشانه (ليبرال (Liberal اند، و ديگر اينكه همه اين دانشگاهها عيوب و نقائصى دارند و دستخوش پاره‏اى نابسامانيها و كمبودهايند. در مقام تشخيص اين عيوب و نقائص و نابسامانيها و كمبودها، البته، صاحبنظران تعليم و تربيت اختلاف‏نظرهاى فراوان دارند; اما در مقام درمان و ارائه راه‏حل مى‏توان گفت كه همه اين صاحبنظران در دو گروه بزرگ جاى مى‏گيرند: گروه اول سعى دارد كه با حفظ ماهيت متجددانه، غيردينى، و آزادانديشانه دانشگاه مسائل و مشكلاتى را كه دامنگير آن شده‏اند حل و رفع كند; و گروه دوم بر آن است كه اين مسائل و مشكلات، عمدة، در خود ماهيت متجددانه، غيردينى، و آزادانديشانه دانشگاه ريشه دارند و امورى عرضى و عارضى نيستند و، از اين رو، حل و رفع آنها، در عين حفظ اين ماهيت، كارى نشدنى است ،دينى، و مكتبى، ( Ideological) نيست.1 در محدوده جهان اسلام، صاحبنظرانى كه طرفدار اسلام متجددانه، (Modernistic) اند در گروه اول، و آنان كه هواخواه اسلام بنيادگرايانه، (Fundamentalistic) يا اسلام سنتگرايانه، (Traditionalistic) اند در گروه دوم قرار مى‏گيرند. بنيادگرايان اسلامى و سنتگرايان اسلامى، على‏رغم اختلاف‏نظرهاى وسيع و عميقى كه، در جهات ديگر، با هم دارند، در جهت ايجاد و تاسيس دانشگاه اسلامى، كه هويت‏سنتى، دينى، و مكتبى دارد، همداستانند و، بويژه از زمان برگزارى «نخستين همايش جهانى درباره تعليم و تربيت اسلامى‏»، كه در 1977 در مكه برگزار شد، براى اين مقصود به فعاليتهاى نظرى و عملى‏اى نيز پرداخته‏اند.2 در كشور ما نيز، از اوان پيروزى انقلاب اسلامى، اشخاص و گروههايى از ضرورت اسلامى كردن دانشگاهها دم زده‏اند.
در اين گفتار، به ذكر تاملاتى چند در باب امكان و ضرورت اسلامى شدن دانشگاه اكتفاء مى‏كنيم و چون بجد معتقديم كه نه صرف شعار دادن دانشگاه و تعليم و تربيت ما را اسلامى مى‏كند، و نه عمل بدون طرح و برنامه، و نه گريز از مواجهه با مشكلات عملى و اجتناب از تفكر درباره آنها، از خود مى‏پرسيم كه: اولا: دانشگاه اسلامى چيست و با دانشگاههاى غيراسلامى، و على‏الخصوص با دانشگاه متجددانه، غيردينى، و آزادانديشانه چه تفاوت ماهوى و جوهرى‏اى دارد؟، ثانيا: آيا اسلامى كردن دانشگاه ممكن است؟، و ثالثا: آيا اين اسلامى‏سازى مطلوب است؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:52  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:42  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:8  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:6  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 

دکتر محمد امين قانعي راد*

پديده دانشگاه را مي توان از زواياي گوناگون بررسي کرد. دانشگاه بر مبناي رويکرد نهادگرا، خود يک نهاد اجتماعي است که در ارتباط پويا و مستمر با ساير نهادهاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي شکل مي گيرد و رشد پيدا مي کند. بر اين اساس دانشگاه و آموزش عالي را نمي توان جدا از زمينه اجتماعي آن مورد ارزيابي و تجزيه و تحليل قرار داد. دکتر مقصود فراستخواه در کتاب تازه خود با عنوان «سرگذشت و سوانح دانشگاه در ايران» با اين رويکرد به بررسي تاريخي آموزش عالي و تحولات اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي موثر بر آن مي پردازد. اين کتاب نسبتاً مفصل و 780 صفحه يي که به تازگي به وسيله «موسسه خدمات فرهنگي رسا» انتشار يافته است، کمبود يک نگاه تاريخي و جامعه شناختي به پديده دانشگاه در ايران را براي علاقه مندان به مطالعات آموزش عالي برطرف مي سازد. در اين اثر تحول نهادهاي علم و دانش در جوامع بشري در پنج دوره تمدن باستاني، سده هاي مياني، پس از رنسانس تا روشنگري، پس از روشنگري، و بالاخره دوره چالش هاي پسانوگرايي توصيف مي شوند. هر چند نظام دانشگاهي در جهان غرب سرگذشتي 800 ساله دارد که با سه دوره تمهيد، تکوين و توسعه مشخص مي شود ولي نظام مدرن دانشگاه در ايران داراي تاريخچه يي حدود 80ساله است. به اين ترتيب نويسنده براي بررسي نظام دانشگاهي در ايران به جاي سه دوره تمهيد، تکوين و توسعه به يک تقسيم بندي وسيع تر دست مي زند که از هفت دوره پرفراز و نشيب تعويق و تاخير، تمهيد، تکوين، تاسيس و تشکيل، رشد و تکثير، توسعه ناتمام، و بالاخره از تعطيل و تعويق تا تعديل و چالش هاي توسعه مجدد تشکيل شده است. دوره تعويق و تاخير تاريخي در ايران 700 سال طول کشيده است در حالي که دانشگاه در جهان غرب در اين دوره، دو مرحله تمهيد و تکوين را پشت سر گذاشته است. در قرن نوزدهم يعني در زماني که دانشگاه هاي غربي دوره توسعه خود را مي پيمودند، طي روند اصلاحات اواخر سلسله قاجار دوره تمهيد دانشگاه در ايران فراهم مي شود. مقارن با ادامه توسعه نظام دانشگاهي در جهان، يعني در زمانه عبور از قرن 19 به قرن 20، در ايران عصر مشروطه دوره تکوين اوليه دانشگاه آغاز مي شود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:17  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 

نويسنده: فردريك روشر
مترجم: محمد سعيد حنايي کاشاني

۱. جایگاه فلسفه‌ی سیاسی در نظام فلسفی کانت

فلسفه‌ی سیاسی کانت شاخه‌ای از فلسفه‌ی عملی است، یعنی یک نیمه از یک قسمت از گسترده‌ترین تقسیمات در اندیشه‌ی کانت میان فلسفه‌ی عملی و فلسفه‌ی نظری. این تقسیم میان فلسفه‌ی عملی و نظری به سخن دقیق تنها برای نظام شناختهای فلسفی محض اقامه می‌شود، يعنی شناختهایی که تمامی آنها از نقدی متمایز است که به پژوهش درباره‌ی قوای ذهنی محض انسان و به طور اخص عقل می‌پردازد (A841/B869). سه نقد کانت، بنا بر این توصیف، نه عملی است و نه نظری، بلکه هر سه در مجموع انتقادی است. یگانه آثار مابعدطبیعی نظام‌مند، از قبیل مابعدالطبیعه‌ی اخلاقيات، به سخن دقیق عملی محسوب خواهند شد.

در حالی که فلسفه‌ی سیاسی بخشی از آن واجد عنصر عملی است، همچنین می‌باید در درون فلسفه‌ی عملی هم از عناصر تجربی و هم از فضلیت به طور اخص متمایز شود. درباره‌ی جدایی از فضلیت در بند بعد بحث می‌کنیم. اما در اینجا شایان ذکر است که فلسفه‌ی عملی در مقام قواعد حاکم بر رفتار آزادانه‌ی موجودات عاقل شامل هر کُنش انسانی است، هم از جنبه‌ی محض آن و هم از جنبه‌ی کاربردی (تجربی، یا «نامحض») آن. کانت فلسفه‌ی عملی محض را که بنا به ادعا واجد عناصر عقلانی فلسفه‌ی عملی در حالت انتزاع از هر عنصر عملی است «مابعدالطبیعه‌ی اخلاقيات» می‌نامد (388 :4). کانت آن‌قدر بر اولویت جنبه‌ی محض فلسفه‌ی سیاسی تأکید می‌کرد که بخشی از رساله‌ی خود را با این عنوان نوشت، «درباره‌ی این قول مشهور: آنچه شاید در نظر درست باشد، در عمل هیچ فایده‌ای ندارد» و این عنوان در مخالفت با آن نظری بود که او به هابز نسبت می‌داد، مبنی بر آن که سیاستمدار نباید دلمشغول حق انتزاعی باشد بلکه تنها باید به حکومتداری عملی بپردازد (306-289 :8). با این وصف، کانت نیز مطالعه‌ی مصلحت‌گرایانه‌تر و ناخالص‌تر و تجربی‌تر رفتار انسان را بخشی از فلسفه‌ی عملی قرار داد. زیرا کانت اخلاق را به‌طور عام مطالعه‌ی تجربی انسانها می‌دانست، به عنوان فاعلهایی در فرهنگهای خاص و نیز دارای «انسان‌شناسی» استعدادهای طبیعی خاص. برخی از مطالب فلسفه‌ی اجتماعی کانت با همین عنوان می‌آید (رجوع شود به بند ١٠). آیا در نزد کانت فلسفه‌ی سیاسی کاربردی متناظری نیز وجود دارد؟ اندرزی که او در خصوص صلح دائمی به فرمانروایان می‌دهد و برخی از آثار مربوط به این بحث درباره‌ی تاریخ (بند ٨) آن‌قدر به هم نزدیک است که کانت را به انسانشناسی حق سیاسی می‌رساند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:21  توسط مالك شجاعي جشوقانی  | 

 

محمدجواد غلامرضاكاشى

مقدمه :
بحث فلسفه سياسى طى چند سال اخير در جامعه ما حاد و برجسته شده است و توجه بيشترى به آن مى شود دليل اين امر شرايط فرهنگى و اجتماعى حاكم بر جامعه است. اساساً ظهور و پيدايش فلسفه سياسى به نحوى به شرايط فرهنگى و اجتماعى خاصى مرتبط است. به صورتى كه يكى از عوامل اصلى ظهور فلسفه سياسى در يونان باستان-كه خود مهد فلسفه سياسى بوده است- سست شدن فضاى سنتى، ارزش ها و هنجارهاى حوزه سنت و عدم توانايى اين هنجارها براى مشروعيت بخشيدن به نظم سياسى، اجتماعى و فرهنگى بوده است. در واقع وقتى سنت ها و هنجارها به پرسش گرفته مى شوند، زمينه براى ظهور فلسفه سياسى آغاز مى شود. با اين وصف بحث از فلسفه سياسى، موضوعى مرتبط با شرايط جامعه معاصر ايران است كه به اقتضاى اين شرايط، عده اى از متفكران نيز در اين خصوص سخن گفته اند. برخى به امتناع فلسفه سياسى در فضاى فرهنگى ايران باور دارند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:7  توسط مالك شجاعي جشوقانی  |